تبليغاتX
top.window.moveTo(0,0); if (document.all) { top.window.resizeTo(screen.availWidth,screen.availHeight); } else if (document.layers||document.getElementById) { if (top.window.outerHeight ... در پی، شناخت

... در پی، شناخت

 هر چقدر در دور دستها فریادم بکشی

نخواهم شنید

اما ای کاش در همین نزدیکی نجوایم می کردی

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 16:52 توسط ثنائی فر| |

جرعه ای هوا خواستم تا نفس بکشم

نسیمی ملایم از راه رسید

تمامم پر شد از هوا به عمق همه نیازم

اما مهلت بازدم آن دم عمیق را همچنان نیافتم

در گلو ماند همه تمنای طلوعم

و غروبم را طلوع نکرده به تماشا نشستم 


حال فقط یک قدم طلوع می خواهم

جرعه هوایی ناب و فرصت بازدم

نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 9:57 توسط ثنائی فر| |


چه محتاجم فکر را، خدا را و خودم را

درد را هم، گر چه سخت و دردناک

عشق و انسانیت را

نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 20:30 توسط ثنائی فر| |


چقدر نقاط خیره کننده بسیار شده

و جاده های بی مقصد

و مسافران در راه مانده و سردرگم

و ...

نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 17:25 توسط ثنائی فر| |

 

چه مزاحم است این میهمان ناخوانده

داشتنش عذابم می دهد

...آگاهی را گویم
نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 16:24 توسط ثنائی فر| |

 

از خودم تا خودم خسته ام

تکیه گاه می خواهم

چرا هیچ دیوار محکمی نیست، برای شانه هایم ؟

نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390ساعت 10:33 توسط ثنائی فر| |

21 ـ دریابش که به او نیازمندی هر روز بیشتر از دیروز، سجاده ات را می گویم.

22 ـ این پلان را که قرن ها به طول انجامید آخر کی پایان می رسد؟

23 ـ سکانس بعدی دیدنی است، آماده ام برای بازی در آن و سکانس آخر هولناک، بعید می دانم آماده باشم.

24 ـ هیچ وقت در مقابلش قد علم نکن و از هر گونه دلیل و برهان و چون و چرا برای سرپیچی کردنش حذر کن.

25 ـ کاش چون آن طفل که مادرش را گم می کند و بی پروا از هول و هراس گم شدن گریه و فریاد سر می دهد ما نیز از درد فراق سرورمان بغض دیرینه می ترکاندیم  و از هراس گم شدن کودکانه میگریستیم.

26 ـ بحران ها، سختی ها و همه ناملایمات نشان از ظرفیت بالای آدمی است، پس تحمل باید.

27 – شیشه نباش که شکسته شوی  سنگ باش، اما هیچ شیشه ای را نشکن .

نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن1390ساعت 16:32 توسط ثنائی فر| |

در سرمای استخوان سوز زمستان کنج نهان اتاق می نشینم و از نخ، نخ نما شده احساس، دانه به دانه تار و پودی از عشق و بغض، سرگرفته و می بافم، رج به رج، دانه به دانه، همه دردها و حسرت ها و داغ ها و بایدهایی که نشد و نبایدهایی که شد و ثروت گرانی که از کف رفت

می بافم، رج به رج، دانه به دانه، حسرت عشق مدفون شده رو به موت درونم را

می بافم، رج به رج، دانه به دانه، شکوفه نشکفته بارور شده امیدم را

می بافم، رج به رج، دانه به دانه، نفس برنیامده خفه شده گلویم را

می بافم، رج به رج، دانه به دانه، فریادهای برآمده از حنجره را که کسی نشنید و خاموش شد

می بافم، رج به رج، دانه به دانه، عشق را، امید را، نور را، نمای حضور را، اشک سرور را

اینک اندازه می گیرم

هنوز مانده برسد به قد خمیده ام که تاب بار امانت انسانیت را نداشت و خمید

سرد است خیلی سرد است، ناجوانمردانه سرد است

می بافم، رج به رج، دانه به دانه، به بلندای همه عمرم تا بل بپوشاند همه روح زخمی ام را

می بافم، رج به رج، دانه به دانه، یکی از زیر یکی از رو

نخ سفید بس است نخ سیاه را بر می دارم و می بافم شب های روشن و روزهای سیاه از عصیانم را

روزها از پی هم می آیند و می روند و این عمر من است که شتابان می رود به سمت خاکی که می خواندم  و من همچنان در کنج اتاقم در همان ازدحام پر هیاهو می بافم، رج به رج، دانه به دانه، غربتم را

تمام می شود، حال باید دانه ها را دانه به دانه کور کنم

کور می کنم، چشمهای بی فروغم را که عمری همه چیز دید و هیچ ندید

زیبا شد می پوشمش در برابر سرما و ناملایمات روزگار یخ زده  

نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 15:43 توسط ثنائی فر| |

 

باران را گوئید امروز را آرام تر ببارد، زخم است این تن

باد را هم گوئید فقط امروز را ملایم بوزد کبود است این جبین و هم گوئیدش زوزه نکشد می هراسند طفلان

آه، چه خیال عبثی

باران گر بود تشنگی بی تابشان نمی کرد آن روز

باران گر بود عمو نمیرفت و اصغر هم قطره ای کفایتش می کرد

باران گر بود ...

پس آفتاب را، آفتاب را گوئیدش فقط امروز را، امروز را کمی داغ نکند و نسوزاند تن ها و لب ها را، که فقط کمی عطش بیش نشود

خارها را بخواهید اندکی نرم باشند امروز را، اما برای فردا

کاش نعل اسبان فقط امروز از آهن نبود

بیرق چه؟ شود فقط امروز را مقاومت کند و به زمین نیاید؟

مشک را هم التماس کنید فقط امروز را تاب آورد و نگرید آب را از دیده هایش

شمشیر و خنجر را هم بخواهید فقط امروز تیز نباشند

چه میشد شمشیر و نیزه و سنگ و تیر و خنجر این چنین شتابان عاشق وصال حسین و عباس و اکبر و اصغر و ...نبودند؟

خیمه ها را فقط امروز...

خرابه های شام را فقط امروز...

دل را فقط امروز...

چشم را فقط امروز...

 قلم را بخواهید فقط امروز را مرهمی نهد بر این خراب دل سوخته


پی نوشت: سپاس از مهرورزی همه دوستان و همراهان و بسیار تشکر از همدردی ها و پیام های تسلیت تان  

نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390ساعت 16:25 توسط ثنائی فر| |

من هنوز مسافرم

سحر شد و من هنوز در سفر رویای در کنار تو بودنم

 وقت نماز است صدای اذان می آید

برای به تو رسیدن فرسنگ ها از خودم دورشده ام فرصت برگشت نیست

صدای اذان می آید وقت نماز است

 من مسافر عمق چشمهایت هستم و در انعکاس نگاهت مامن گزیده ام، این حرم حریم امنی است که حرمتش را محترم باید اما هنوز مسافرم، این ماندن همیشگی نیست این سکنی را دائم نیافتم، حتی نیت ده روز هم نکردم، میدانم پلکهایت را خواهی بست روزی و نمی دانم آن روز در کدام سمت خواهم بود پس مسافرم تا یقین حاصل

صدای اذان می آید

باید عجله کنم مباد قضا شود این نیازم، من هنوز مسافرم

با حریر اشک وضو می گیرم       چادرم همان گل یاس است که ...............       رو به قبله دل می نشینم   

مُهر از مهر تو برمی دارم       عطر حضورت سجاده ام را کافی است             دانه های تسبیحم همان قطرات اشک فراق توست که دانه به دانه ذکرت گویم و دانه به دانه همراهم هستند  

 وقت نماز است

نیت می کنم،  دو رکعت نماز شکسته صبح،      الله اکبـر

نوشته شده در شنبه 26 آذر1390ساعت 8:30 توسط ثنائی فر| |

Design By : Night Melody